همنوايی شبانه ارکستر چوبها

به نام حضرت حق<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

هميشه انتخاب اولين جمله برايم سخت بوده است، چه در نوشتن چه در سخن گفتن...

مينويسم به دو دليل، يكي بنا بر قولي كه داده بودم و نه بنا بر رودربايستي، دوم اينكه از اين كار خوشم مي آيد.

مدتي بود كه دنبال فرصتي مي گشتم تا در باره چند اثري كه در اين چند ماه ديده ام يا خوانده ام و از آنها بسيار لذت برده ام بنويسم. (كمتر پيش آمده است كه من از اثري لذت به معناي واقعي كلمه ببرم.)

به طور دقيق دو كتاب و دو فيلم كه اگر فرصت كنم براي تك تك آنها خواهم نوشت.

براي شروع از آني آغاز مي كنم كه لذت بيشتري را نصيبم كرده است.

 

همنوايي شبانه اركستر چوبها

 

" مثل اسبي بودم كه پيشاپيش وقوع فاجعه را حس كرده باشد. ديده اي چطور؟

حدقه هايش از هم ميدرند و خوفي را كه در كاسه سرش پيچيده باد مي كند توي منخرين لرزانش؟ ديده اي چه طور شيهه مي كشد و سم مي كوبد.

نه، من هم نديده ام. ولي، اگر اسبي بودم هراس خود را اينطور برملا ميكردم. (كسي چه مي داند؟ كنيز بسيار است كدو هم بسيار! شايد روزي مادري از مادران من چهار پايه اي گذاشته باشد زير شكم چارپايي تا در آن كنج خلوت تويله كاهگلي و در آن تاريك و روشن آغشته به بوي علف و سرگين نطفه ما را بگيرد و در لفافي از حسرت و تمنا بپيچند.)

اما نه شيهه كشيدم نه سم كوبيدم. خيلي سريع، پله ها را چند تا يكي پايين رفتم و زنگ طبقه چهارم را به صدا در آوردم."

اين سرآغاز كتاب رضا قاسمي است. پيش درآمد اين سرآغاز، بيتي از فردوسي است:

چو تيره شود مرد را روزگار

همه آن كند كش نيايد به كار

بي اغراق اگر قاسمي ديگر حتي سطري هم ننويسد، اين اولين اثرش او  را به قله ای رسانده است که دیگر نمی شود به آسانی از کنار نام او گذشت. اثری که به عظمت با " بوف کور" هم تراز است. (به اعتقاد بسیاری که نگارنده هم جز آنها می باشد هنوز قله ای مرتفع تر از " بوف کور" در ادبیات ایران پدید نیامده است.)

همنوایی کتابی است پیچیده، که این پیچیدگی بیشتر در روایت آن است تا معنی. البته کتاب از لحاظ معنایی نیز چندان سر راست نیست ولی این پیچیدگی بیشتر از پیچیدگی روایت آن نشات می گردد.

این کتاب مانند یک نیمدایره است که خودش خودش را کامل می کند، به عبارت دیگر دومین بار خواننده کتاب در حکم نیمه دیگر دایره است. ( که به نظر من لذت ناشی از سومین بار خواندنش چیزی کم از شگفتی ناشی از بار اول خواندنش ندارد.)

قاسمی با اینکه 15 سال از عمرش را در پاریس گذرانده است، ولی دچار شعارزدگی معمول از دیار دور مانده ها نمی شود. تظاهر به افتخار به مملکتش نمی کند. آه و ناله نمی کند. واقعیات جامعه اش را میشناسد و به بیشتر از آن هم تظاهر نمی کند، به گذشته هم کاری ندارد که بخواهد به زور به چیزی افتخار کند چون ملتی به گذشته اش افتخار می کند که در حالش چیزی برای افتخار وجود نداشته باشد.

سیاست در کتاب او هست ولی درشت نیست. تکلیف  خودش را با خواننده روشن میکند ولی به آن آغشته نمی شود.

همنوایی مانند فیلمی می باشد که به دقت تدوین شده باشد و کارگردان با وسواس بسیار تمامی پلانها و سکانسها را کنار هم چیده باشد. نشانه های سینمایی در کتاب کم نیست، چه مستقیم مانند برخی اسمها و چه غیر مستقیم مانند نحوه روایت، توصیفها و ... به طور مثال در جایی از کتاب به شیوه فیلم در فیلم عمل می کند. جایی که راوی دارد به نکیر و منکر ( فاوسته مرناو و رفیق بغل دستی) در مورد کتاب توضیح می دهد و به او گفته می شود که او تمام جملات، حتی جملات این دو بازپرس را عینن در کتاب آورده. اگر بخواهیم داستان  کتاب را بصورت خلاصه در یک خط بگوییم، اینطور است:

شخصی کتابی نوشته که هیچ ناشری حاضر به چاپش نمی شود، اما پس از اینکه به قتل می رسد، کسی کتاش را به چاپ می رساند. عده ای از اطرافیان او وقتی این کتاب را می خوانند، خودکشی می کنند، که این خودکشی به عنوان اتهام قتل در جهان دیگر به او وارد می شود و او محکوم می شود که در هیبت یک سگ دوباره به همان ساختمان محل سکونتش باز گردد. کل داستان توسط همین شخص روایت می شود.

قاسمی ابایی ندارد که به ما بگوید در نوشتن این کتاب گوشه چشمی هم  به " بوف کور" داشته. در جایی از کتاب راوی میگوید:

" من هر وقت ریشم را میتراشم با امید می تراشم. حالا اگر از قضیه آینه چیزی با کسی نمی گویم از ترس آبرویم نیست. شما که میدانید! منتظرند بهانه ای دستشان بیاید تا بیاندازندتان کنار دست دیوانگانی که در آن طرف سوراخ دیوار مشرف به بیابان چیزهایی می بینند که شما، اگر تا صبح قیامت هم بایستید، نمی بینید. میگویید احتیاط نکنم؟"

همنوایی را باید خواند و دوباره خواند. نمیتوان در مجالی اندک در مورد آن نوشت.

هر چه بیشتر می نویسی نکته بیشتری به ذهنت هجوم میاورد. در آخر امیدوارم قاسمی بماند و بنویسد.

 

علی رضا، پنج شنبه، 10 مهر 82

 

/ 5 نظر / 57 بازدید
مهناز

خودم تایپ کردم خودم هم اولین نفر نظر بدم! پدرم دراومد تا تایپش تموم شد، بی انصاف! فارس سازت رو درست کن خوب! از شوخی و جدی گذشته علی رضا از اینکه این کتاب از زیر دستم قصر در رفته ناراحتم، اساسی! و حتما تو این هفته می خونمش!

مهناز

یادم رفت بگم که شروع داستان عالیه و دلم برای کسایی که وقتی مطلبت رو می خونند و از ماجرای "کنیز و کدو "سر در نمی آرن می سوزه!

من صابر نيستم

سلام از اين به بعد حالی ببريد من که حالی بردم از مهناز که تايپ کرد و علی رضا تشکر می کنم

ali reza

مهناز خانم عزيز دستت درد نکنه.واقعا زحمت کشيدی. دوستان پر درد سر داشتن اين زحمتا رم داره.