صبح که می رفت، روزه بود

 

شب تا صبح هر بار که بیدار شدم دیدم بیدار است. نشسته بود و قرآن می خواند. به سرم زد بگویم «چقدر قرآن می خوانی؟» دلم نیامد. بس که دوستش داشتم. بس که مهربان بود.

مطلب از سایت زیونات دات آی آر

zionot

 

/ 0 نظر / 80 بازدید