هملت و افيليا

در تمام طول عمر بلند تحصیل و عمر کوتاه سر کار رفتن امکان نداشته به خاطر خوابیدن، روزنامه خواندن و کتاب خواندن از ایستگاه مورد نظرم جا بمانم. تنها مورد موقعی بود که نسخه قدیمی کتاب هملت، اثر ویلیام شکسپیر، ترجمه مسعود فرزاد را از کتاب کهنه فروشی های انقلاب خریدم. آخه یک زمانی جز مشغولیات ذهینیم این بود که کتاب های مورد علاقه ام را نسخه قبل از انقلابشان را بخرم. واقعا برایم دلچسب بود. وقتی سوار اتوبوس دپوی شرق شدم، شروع به خواندن کتاب کردم. وقتی سرم را بلند کردم دیدم ایستگاه آخر رسیده ام و مجبور شدم راه اضافه را با تاکسی برگردم. جالبه این داستان علی رقم تکرار شدنش هیچوقت کلیشه نمی شه، حتی پارگراف معروف «بودن یا نبودن» . می خواستم امشب تایپش کنم و رو وبلاگ بگذارم ولی خسته ام و بماند برای شبی دیگر، فعلا که وبلاگ شده محل تاخت و تاز من!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

مهناز

 

/ 6 نظر / 2 بازدید
saber

دل ديوار رو بلرزون رو عوض کردم يکی منو تحويل بگيره..مرسی ..مهناز جونم..

سام

سلام پس بقيه اعضا شما هستيد؟به صابر سلام برسون

مهناز

حتما سام

من صابر نيستم

من نوکر باباهاتونم...چقد منو تحويل می گيرين؟ پر رو ميشم ها...

مهناز

پس پر رو نشو!

dadashe 3pehr va saber saber

emrooz 19 bahman shayad bashe vali man daram matalebe 1mah pisho mikhunam rasty shoma ke az enghelab ta sharghe tehran mirafty 3 saat too rah boodiu na ??are ok c u