ميعاد

زمانی رو به یاد می آورم که عاشقانه این شعر رو دوست داشتم و بهش اعتقاد داشتم، اما امروز دلیلی برای این اعتقاد نمی بینم هر چند که هنوز هم عاشقانه این شعر رو دوست دارم.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

میعاد

 

در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست می دارم

آینه ها و شب پره ها ی مشتاق را به من بده

دوشی و شراب را

آسمان بلند وگشاده پل

پرنده ها و قوس و قزح را به من بده

و راه آخرین را

در پرده ایی که می زنی مکرر کن

در فراسوی مرزهای تنم

تو را دوست می دارم

در آن دوردست بعید

که رسالت اندام ها پایان می پذیرد

و شعله و شور تپش ها و خواهش ها

به تمامی

فرو می نشیند

و هر معنا قالب لفظ را وا می گذارد

چنان چون روحی

که جسد را در پایان سفر،

تا به هجوم کرکس های پایانش وا نهد...

در فراسوی عشق

تو را دوست می دارم

در فراسوی پرده و رنگ

در فراسوی پیکرهایمان

 

با من وعده دیداری بده

 

 

"آیدا در آینه"     (احمد شاملو)

 

واقعا دور دست بعیدی هست که رسالت اندام ها پایان بپذیره؟

اصلا دیگه در دور دست بعید که فراسوی عشق و فراسوی پیکرهاست، دیگه دلیلی برای وعده دیداری هست؟؟؟؟؟؟

ببین که به راحتی تونستی دپرسم کنی!!!!

 

مهناز

 

/ 1 نظر / 2 بازدید
payam

اين فارسی نوشتن من الان يکی از عجايب دنياست! بگذريم. شعر قشنگی بود حال مارا بسی گرفت!!!!!!!! ولی جواب سوالت منفيه... البته فعلا... آنسوی بی سو...