حالا گوش بده

وقتی می خوای یه چیزی بنویسی این کرسر که هی چشمک می زنه دوس داری انقد تند تایپکنی که اصلا دیده نشه ولی وقتی می بینی که هیچ کس منظورتو نمی فهمه سعی می کنی که اجازه بدی چشمک بزنه شاید با تمئنینه بیشتری بنویسی و خودتو جای شنونده بذاری و بهش حقبدی که همه چیز هایی که توفکر توئه تو فکر اوننیس و نمی تونه تمام ذهنیت های تو رو <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

حس می کنم که می تونم این رگ نرم رو جوری خراشش بدم که دیگه نبینمش چون امروز فهمیدم که چمه

من از بچکی یه دختریو دوست داشتم و وقتی دیدم غیر قابل دسترسم شده خودمو الکی عاشق دیگران می کردم.

بعد از 4 سال که فکر ؟ اومد به سراغم حس کردم که این فقط یه حسه ولی ازون طرف فکرد کردم که شاید بشه با همون عشق اول دوباره ارتباط بر قرار کنم ولی آیا این افکار اجازه می دن که من درست تصمیم بگیرم چون من فک می کنم که تیا دختری که از بچگی تمام خاطرات من و تشکیل م یده نکنه که عوض شده و اصلا همه چیز هایی که بهم می ده یه روزی بفهمم که خیلی اشتباه می کردم و به جز رویا چیزی تو ذهنم رو بیخودی پرورش ندادم.دادم

 

/ 3 نظر / 49 بازدید
mehrnoosh

خيلی جالب بود برای خودم متاسفم . بذار ۲۴ ساعت ببشه بعد برو سراغ عشق اولت . خيلی بس رحمی بابا

صابر

آره ولی تو اصلا اجازه نمی دی من حرف بزنم من اصلا منظورم اين چيزايی که تو فک می کنی نيس فقط می خوام يه چيزايی رو بهت بگم که بعد از اينکه شنيدی خيلی راحت تر بتونی راجع به من نظر بدی راحت تصميم بگيری.