هیوا (کارگردان: " رسول ملاقلی پور")

وقتی این فیلم اکران شد، مثل همیشه که پیگیر ساخته های بعضی از کارگردانهای مورد علاقه ام بودم، از فرصتهای بین کلاسهای درس استفاده کردم و به تماشای فیلم رفتم. آنقدر بهم ریختم که فکرش رو نمی کردم یک فیلم جنگی بتواند تا این حد روی من تاثیر بگذارد، آخر هیوا بیشتر از اینکه یک فیلم جنگی باشد، یک عاشقانه است. حتی موقعی که این فیلم در حال اکران بود، شایعه ای شنیدم که این فیلم به نوعی از زندگی شهید مهدی باکری  ساخته شده است (راستی و یا درستی این شایعه  تاثیر زیادی در لذتی که از فیلم می شود برد، ندارد).<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

هیوا داستان زن بیوه ای است به همین نام (با بازی گلچهره سجادیه) که تصمیم به ازدواج دارد ولی قبل از آن قصد دارد جسد همسرش را که زمانی در جنگ شهید شده است پیدا کند. حمید همسر هیوا فرمانده گروهی بوده که در زمان جنگ (مثل خیلی از فیلمهای جنگی) در یک تونل گرفتار شده اند و بالاخره همگی توسط نیروهای عراقی کشته می شوند و هیوا به دنبال این تونل می گردد.

نوع روایت فیلم متفاوت است، چون این هیوا است که صحنه های جنگ را از نامه های حمید (نامه های عاشقانه و کاملا زمینی) به تصویر می کشد. هیوا و حمید به صورت کاملا زمینی همدیگر رو دوست داشتند:

 

"مست چشاش بودم، همیشه خسته بود، خواب نداشت، سفیدی چشمای حمید رو هیچوقت ندیدم، همیشه سرخ بود. هیچوقت همدیگر رو سیر ندیدیم. "

 

و این نگاه ملاقلی پور به این مقوله است که در نظر من فیلم را ارزشمند جلوه می دهد. چون یک فرمانده جنگ را یک آدم کاملا معمولی نشان می دهد و نه یک فرشته (تفاوت با سایر فیلمهای جنگی).

و اینکه اینبار حکایت افرادی بود که ترسیده بودند و فرار کرده بودند، یعنی اگر می ماندند حتما کشته می شدند، پس فرار کرده بودند، و حالا به دلیل عذاب وجدانی که دارند حاضر نیستند همانند هیوا به دنبال تونل گمشده بگردند. تازه سربازها یک سری افراد مقدس نشان داده نشده اند و همیشه در حال وضو و نماز و دعال کمیل نیستند بلکه گاهی موسیقی غیر مجاز(به قول معروف) می خوانند و حتی می رقصند! تازه اسم نقش اول فیلم فاطمه نیست، حمید هم حاجی و سید و ... نیست.

و همه اینهاست که فیلم ملاقلی پور را برایم ارزشمند کرده است.

بهانه نوشتن این چند خط، پخش این فیلم، امروز جمعه، توسط تلویزیون است که به طور اتفاقی به تماشایش نشستم.

 مهناز، جمعه، ۴مهر ۸۲

/ 2 نظر / 57 بازدید
صابر

ای ول مهناز که کم نمياره و مطلب می نويسه ممنون ازت

مهناز

مي بينم كه تو هم با اون چشاي ... كم نمياري و مطلب كه ميذاري هيچ نظر هم مي دي!