از نوشته های محمد پروشانی وصف حال ما

حتماً شما هم شنيدين که:

يک روز يه مردی بود که می خواست از يک جايی کوچ کنه، بعد تمام وسايلش رو بار تنها شتری که داشت کرد و حسابی هم سنگين بود. وقتی خواست راه بيافته يادش افتاد که تنها يادگاری پدرش رو يادش رفته. رفت و اون پر رو که يادگارپدرش بود برداشت و گذاشت روی بار شتر. شتر که ديگه توان نداشت، افتاد و مرد! بعد اون مرده گفت: عجب شتر بی طاقتی؟! يک پر رو نتونست تحمل کنه!

آره، خلاصه قضيه اينه. گاهی وقتا بعضيا اصلاً نمی فهمن که چقدر می تونن درعين سادگی دل يه زنجيری رو بشکنن.

خلاصه که، شترت ايم18.gif!

شادباشید.

وبلاگش

اُرکاتش

 

/ 1 نظر / 63 بازدید
039

سلام .. ما ... آو ..بسی جالب بود..... ما...ت ايم