هيچ!

هميشه وقتی به نوشتن فكر می كنم يك عالمه حرف و حديث برای نوشتن دارم ولی وقتی مداد نوكی آبی رو به دست می گيرم، ذهنم خالی می شه، خاليه خالي. فكر كردن به اينكه تو جايی می نويسی كه يه عالمه آدم با تفكرات و سلايق متفاوت بهش سر می زنن ذهنم رو خالی می كنه و ديگه اصراری به نوشتن توی خودم حس نمی كنم. بخاطر همينه كه چند وقته، علی رقم وقتی كه توی شركت برای نوشتن دارم اما اين كار رو انجام نمی دم، اصلا از كجا معلوم حرفهايی كه من می نويسم برای بازديد كننده ها جالب باشه؟! دليلی نداره هر وقت كه ناراحتم چس ناله كنم و وقتی خيلی خوشحالم هيچی نگم! اگه هنوز هم وقتی برای كتاب خواندن و فيلم ديدن داشتم هنوز هم دوست داشتم كه در مورد آنها بنويسم ولی در مورد خودم اصلا!

ديشب يه قسمت از فيلم “بيل را بكش“ ساخته “تارانتينو“ كارگردان محبوبم رو می ديدم. اما فقط يك قسمت، چون هر چه كردم نتوانستم وجدانم رو راضی كنم كه كل فيلم رو ببينم، اما از نكته ای ناراحت شدم و اون خشونت فيلم بود. فيلم “ داستانهای عامه پسند“ را دوست دارم چون علی رقم اينكه فيلم خشن است اما نكته ای در آن نهفته است و آن سخت نگرفتن زندگی توسط آدمهاست. همه قسمتهای فيلم يك تصادف است و اصلا هم زياد غير منتظره و سخت و فجيع در نظر گرفته نمی شود و آدمها علی رقم دنيای خشنی كه در آن گرفتار هستند، شاد هستند و اصلا فضای فيلم شاد است. اما اين فيلم ....

 

مهناز 

/ 5 نظر / 54 بازدید
سام

درود بر صابر و بقيه اعضا علی رغم اينکه کم مينويسيد من هميشه به شما سر ميزنم عزيزان باز هم ميام

صابر

مرسی ازت دلگرمی من تويی:))

صابر

راستی مهناز خيلی خوب بود...ای ول به ولت ولت به وولت

مهناز

مرسي دلگرمي!!

من صابر نیستم

نفس بکش توی صدای مزرعه همينم غنيمته! من و مزرعه يه عمره چشم براهه بهاريم