جمعه روز بدی بود، روز بی حوصلگی ، ...

امروز جمعه بود، و یک روز بد ( به قول فرهاد)، دیروز خیلی بهترتر بود، ولی امروز ... :(( البته اولش بد نبود،

تقصیر دوستم بود که به توصیه اش گوش کردم و وبلاگ یکی از دوستانم رو خوندم ... وای کاملا [depress] دپرس شدم، نه به خاطر اینکه به قول صابر :"فکر نمی کردی انقدر حرف تو دلش باشه [ دل وبلاگ نویس عزیزمون که دپرسم کرد!]" نه ،...،بیشتر بخاطر دقدقه های ذهنی خودم، که اگه فرصت کردم و حال داشتم می نویسم.

البته این وبلاگ نویسی خودم هم نوعی آشتی با اینتر نته که چند سالیه باهاش قهرم و حالا به لطف صابر [بابا انقد خجالتمون ندین] دارم کمکم باهاش آشتی می کنم. ولی این قضیه دپرسم می کنه، چون با عقایدم منافات داره، که ازین موضوع هم می گذریم...فعلا...

[سیب عاشق@ياهو.کام thanx to ashigh_alma@yahoo.com for this mail ]

 نظر بدین. ورودت رو تبریک می گیم.

نوشته شده توسط مهناز ۲۶ ساله تهران روز جمعه ۱۵/۶/۸۲

داخل کروشه ها توسط صابر گذاشته شده.

مهناز شرمندتم فکر کردم شايد اينجوری مفهوم رو بهتر بگيرن.

اکه شاکی هستی بگو ورس ميدارم چيه؟ چرا می زنی حالا:)

/ 0 نظر / 83 بازدید