الان دقيقا ظهر عاشوراست و من در کتاب ها به دنبال حسينم

الان دقيقا ظهر عاشوراست و من در کتاب ها به دنبال حسينم

یک نفر به یاد غربت اش می گرید و دیگری از غمی که از صدای سهمگین طبل ها حس می کند. بعضی برای ادای دینی به اینجا آمده اند و دیگران آمده اند چون بقیه می آیند و من اینجا در خانه نشستم و به گفته برادرم می اندیشم که گفت: "اندیشیدن به اینکه چرا امام حسین به جایی مثل صحرای کربت و بلا پا گذاشت، مشغول شو!" و من هنوز از این فکر بیرون نیامده ام.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

در حال خوانده کتابی بودم که حس کردم، حرف دارم برای گفتن. برای نوشتن. خدایا من به خودم شک می کردم. و از تو طلب آمرزش می خواستم و باز هم شک می کردم. نه به اینکه تو را نشناختم بلکه به اینکه آیا در راه سخت جوینده تو حق کلام کفر را دارد؟ من به عشق تو در کوی و برزن دنبال نشانه های تو می گردم و دلم آرام می شود و برای هدفی که از روز روشن تر است گام بر می دارم ولی تو چرا اینقدر من را فراموشکار آفریده ای که دقیقه ای بعد نبودن تو را در کنار خودم با وسوسه ای حس می کنم و نا امید می شوم و تو داری ظرف وجود مرا وسعت می بخشی و یا امتحان است در پس ادعای پوچی که از یافتن تو کرده ام؟ و تو دوباره با سختی ها و زیبایی ها . با اشک ها و لبخند ها با خاطرات خوش و آسودگی های همین لحظات یاد شده، به من امید می دهی. این نشیب و فراز را تحسین می کنم. چون همه را در این ها آموختم.

عده ای در غم از دست رفتن کودکان صحرای کربلا، خودشان را جای زینب می گذارند و به بزرگی و عارف تو بودنش غبطه می خورند.

من می دانم که حکمت تو بلند است. من می دانم و ایمان دارم که تو بیخود اینها را اینجا نمیکشی تا فقط اشک بریزند و تو می خواهی که آنها به فکر فرو روند و همین هم می شود. اینقدر در فراز و نشیب ها انسانها از تو می آموزند تا عضو لایقی برای جزئی از تو شوند. همه را به سوی حکمت زیبای تکامل، تکامل همه بعدی که از تو سراغ دارم، پیش می بری و ...

نظری هم بهمن سرگشته بنما

نور خداست فکر خداست قلم خداست عشق خداست لبخند خداست اشک (نه گریه) خداست! محبت خداست!

نور داریم تا نور، غم داریم تا غم، قلم داریم تا قلم، لبخند داریم ا لبخند،

اونم خداست!

اما

عشق همه اش خداست

آری

عشق همه اش خداست

آری

عشق همه اش خداست

صابر

 

/ 0 نظر / 51 بازدید