خد ا
ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٢ 
●به اشتراک گذاشتن اين مطلب در سايتهاي توييتر،share in your twitter account،فيس بوک،share in your facebook wall،بالاترین،share in balatarinn،خوشمزه،share in delicious،ياهو،share in Yahoo Buzz،ديگ،share in Digg it،گوگل،share with Google Buzz،کلوب،share in Cloob،ویووو،share in viwio !!!

خدایا

مادر

خاطرات امروز

خدایا خودت می دونی نه اون موقعی که حرفاتو گوش می دادم نه الان..که هیچ..خودت می دونی که فقط خودت مهمی و بس. -- برام مهم نیس مردم چی فک می کنن. برام مهم نیس که از حرفام چه برداشتی می کنن. ولی برام مهمه که تو منو قبول داری یا نه و دوس دارم جلوت سرافراز باشم. ولی شاید نمی تونم ولی بازم مهم نیس چون عشقم اینه که هست ونیتم رو می دونی. حداقلش بد نیست.و برای اینکه برام مهم نیس و ممکنه هر حرف چرتی از دهنم در بیاد خودم را مدعا نمی دانم. مدعا در دانستن و شناختن و معمربودن در برابر تو.

مادر ! آری این مادر بود که مرا ...نه...

آری...این تو بودی که مادر را وسیله ای برای ورودم به این دنیا به من عطا کردی...ولی او بود که مرا با تو آشنا کرد-و او را وسیله ام برای شناختت قرار دادی-...وحال او بود که تو را به من شناسانده است...چرا؟...من می گویم چرا؟ که خودم جواب خودم را بدهم.و می دانم که تو دلیلش را می دانی و نیازی به گفتن من ندارد-تو داناتریت دانایان هستی-.—حال او بود که تو را به من شناساند...او مرا بار ها بخشیده است حتی زمانی که من فکر می کردم تمام زحمتاشو آتیش زدم- آره – حتی موقعی که می دونست که نتونستم جواب زحمت ها و محبت هاش رو بدم – منو بخشید !- او هر چه قدر مرا دوست داشته باشد به اندازه تو مرا دوست ندارد...و ازین احساس او بود که من با تو بیشتر آشنا شدم...پس می دانم که ارحم الراحمینی و از مهر اوست که فهمیدم تو باید مهربان تر از او باشی...و تو را شناختم ... چون مادرم بزرگ است و تو خدای همه بزرگان هستی و اینگونه بود که به بزرگی تو پی بردم...و من بارها وقتی صدایم می کند و جلوی کامپیوتر نشسته ام او صدا می زند و من نمی شنوم...ولی باز صدایم می زند و باز...تا چه بگوید؟ تا به یاد من بیاندازد چیزی را...چیزی که به صلاح من است و من فراموش کرده ام-پس تو هم در لحظه های فراموشی ام مرا صدا می زنی و من بی اعتنا و ساکتم و خیالم راحت است قبل از این که دیر بشود مرا از خواب غفلت بیدار خواهی کرد...- و یادم نرود که فلان کار را بکنم...از اینجا بود که فهمیدم تو هم صبوری در صدا زدن بندگانت و هم هر گاه تو را فراموش کنیم تو ما را فراموش نمی کنی...و از بخشندگی او به بخشندگی تو رسیدم و انقدر با محبتی آنقدر بخشنده که ما را گستاخ کرده ای در نا فرمانی ات و تا آنجایی که بعضی اوقات حق را به خودمان می دهیم و حقیقت که همان حقیقت است را فراموش و دروغ را بجای آن حقیقت می دانیم. بگو همین الان چی دیدم ...=>و این او بود که هر چه از دستش بر می آمد از حق خودش می گذشت...پس تو....چون قدرتت نامحدود است چه خواهی کرد...

داریوش یه حرف حساب زده باشه اینه...اینو داشته باش رفتم بهش می گم مامان یه کاری بکن!..می گه یعنی چی؟ میگم به دلخواه خودت یه کاری بکب؟ می گه بفرما (یعنی تو بگو....چی کار کنم...وایییییییییییییییییییی)

تمام عمر هستیم و شکستیم به جز بار پشیمانی نبستیم جوانی را سفر کردیم تا مرگ نفهمیدیم بدنبال چه هستیم...عجب آشفته بازاریست دنیا عجب بیهوده تکراریست دنیا

 

آقای مهندس کوروش : امروز تو شرکت بحث این شد که خدا خودش رو می تونه بکشه؟ (خودکشی کنه؟)

خانم مهندس قربانی : خب اگر هم بخواهد یه همچین کاری بکنه » و تواناییش رو هم که داره » اگر از بین بره ... دوباره چون هستی محضه .. هست پس هست و از بین نمیره و هم می تونه  بکشه و هم  باشه.

آقای مهندس حسینی : بلالخره یا می تونه و می کشه؟ یا نمی تونه و نمی کشه و

آخرش من که ساکت بودم یه سوالی پرسیدم و مجبور شدم نظرم بدم و گفتم

من : مگه با خود کشی چه اتفاقی می افته؟ مگه جز اینه که ما به زندگیمون توی این دنیا پایان می دیم؟ و نمی تونیم جاودانه بودن خودمون رو از بین ببریم.پس این سوال اول باید از خودکشی یه تعریف درستی کرد بعد جواب داد...

بجز اینکه این سوال خودش خودش رو نقض می کنه....نه؟ نمونه این سوال ها اینه"می شه خدا یه سنگی بیافرینه که خودش نتونه بلند کنه؟" این جور سوال ها خیلی گنگه و فقط برای ساعتی تفکر و سرگرمی به درد می خوره

یکی از خانوما از مهندس کوروش پرسید شما به بچتون راجع به خدا صحبتی نکنین چون ..فلان..و بذارین خودش فکر کنه و به نتیجه برسه...

آقای مهندس کوروش گفت "نه من بهشون کاری ندارم" و تعریف کرد که یه بار دختر کوچیکش بهش گفته :"بابا اولین چیزی که خدا آفریده چی بوده؟" وباباش گفته تو چی فکر می کنی؟ و اون جواب داده:"خب اول باید ابزارش و وسیله ساختن چیزای دیگه رو تولید کرد و ساخت."

...

یه بحث دیگه ای هم شد راجع به اینکه ما می خواهیم یه بچه توی مهمونی بگیم این کارو نکن ... نمی تونیم بگیم چون فلان آدم بزرگه تو فامیل  میگه:"..." بعدش آبرومون می ره.بلکه میگیم بچه جون اگه بچه خوبی باشی واست بریم خونه شوکولات می خرم...یا اگه فلان کاری که بده رو بکنی خونه بریم فلفل میریزم تو دهنت.این حرف رو زد که ثابت کنه خدا هم مردمان رو داره اینطوری می ترسونه و بشارت می ده(بشیرا و نذیرا) کهتو این دنیا فلان کار بد رو نکنین فلان کار بد رو نکنین. چون ایشون نظرش این بود که واقعیت اینه که کار بد که به همون گناه تفسیر می شه اثر بد رو زندگی تموم ما آدما می ذاره و تاثیر بدی که میذاره منتج به نا امنی و نگرانی و نا -راحتی- و ناراحتی و دشمنی و بد- بختی- ما ها می شه.....این صحبت بهشت و جهنم هر روز بحث اصلی ماهاس و خب حتما مهمه براشون که بحث می کنن پس هر چی باشه جای باحالیه حالا می خواد رودخونه عسلو حوری داشته باشه؟ می خواد نداشته باشه؟ مهم اینه که ما بسپریم ساختنشو با خدا اون بهتر از ما می دونه چی بسازه که ما حال کنیم...یکی منو بگیره...اوهو...بیا....پیشته....ووو...wow

 


●به اشتراک گذاشتن اين مطلب در سايتهاي توييتر،share in your twitter account،فيس بوک،share in your facebook wall،بالاترین،share in balatarinn،خوشمزه،share in delicious،ياهو،share in Yahoo Buzz،ديگ،share in Digg it،گوگل،share with Google Buzz،کلوب،share in Cloob،ویووو،share in viwio !!!
کلمات کلیدی:
برای تهیه ی سی دی آموزش شیرپوینت اینجا کلیک کنید