سفرنامه مهناز (قسمت اول و آخر)
ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٢ 
●به اشتراک گذاشتن اين مطلب در سايتهاي توييتر،share in your twitter account،فيس بوک،share in your facebook wall،بالاترین،share in balatarinn،خوشمزه،share in delicious،ياهو،share in Yahoo Buzz،ديگ،share in Digg it،گوگل،share with Google Buzz،کلوب،share in Cloob،ویووو،share in viwio !!!

از سفر که برگشتم سری به وبلاگ زدم ديدم چقدر مطلب اضافه شده ...، ذوق زده شدم و شروع به خواندن مطالب کردم ولی ديدم همگی شان به نام صابر و دوستان است که من نمی فهمم اگر دوستانی که صابر از آنها نام می برد همان امين و محمد هستند چه دليلی دارد صابر به نام آنها هم مطلب بنويسد؟!

راستی بچه ها چرا مطلب ها را email نمی زنيد؟...

خوب آقا صابر هرچند که مزه پراکنی هات بين جملات نوشته قبليم ناراحتم نکرد، ولی خواهش می کنم از اين به بعد ببين مطلب من طنز هست يا جدی و بعد اگه دلت خواست مزه هم بريز، بامزه !!!

سفرنامه مهناز (قسمت اول و آخر)

پنج شنبه ساعت 3 بعد از ظهر، داخل ماشين، جاده همدان- تهران

اولين بار بود که به همدان می رفتم. يک مسافرت سه نفره: من و مامان و بابا! داداشهای ارجمند در منزل تشريف داشتند که با توجه به مصائب وارده، بهتر که نيامدند.

اين سفر از اون مسافرتهايی بود که می خواستم کلی با خودم حال کنم. چهارشنبه، ساعت 7:30 صبح، قبل از حرکت، کتابها و روزنامه هاي {هفته گذشته} نخوانده ام را به همراه اسباب و وسايل مورد نيازم داخل کولم ريختم و به صندلی عقب ماشين که تنها مشتريش، من {آدم خوشبخت!}بودم، پناه بردم. تقريبا تا ساعت 12 ظهر که به زور از خواب بيدارم کردند، دلی از عزا در آوردم و جايم رو به مادرم که کمردرد دارد، دادم. وقتی در صندلی شاگرد راننده می نشينم نعشگی خواب از سرم می پرد، علاوه بر صندلی عقب ماشين عاشق اين صندلی هم هستم! چون هر چند نمی شود خوابيد ولی می شود نوار ضبط رو به دلخواه عوض کرد {هر وقت که دلم خواست!}. خوب من يک عيب ديگر هم دارم و آن اينست که عاشق صندلی راننده هم هستم، چون ديوانه رانندگی هستم!

راستی يادم رفت بگم که چرا می خواستم کلی با خودم حال کنم! يک سال عيد با همين اعضا رفتيم مسافرت و مقصد خانه مادربزرگ و بقيه فاميل بود. آن سال يک پروژه اساسی درباره جهانی شدن داشتم که بايد کلی کتاب در اين رابطه مطالعه می کردم. دنبال يک جای دنج می گشتم که اتاق پذيرايی مادربزرگم بود. خانه هيچ کس نمی رفتم و می خوردم و می خوابيدم و می خواندم. اين يکی از لذت بخش ترين مسافرتهايی بود که به اين شهر عزيز کردم.

خوب، فکر می کردم که اين بار هم به همين منوال است ولی نشد. البته از سه بخش لذت بخشی که در بالا نام بردم فقط قسمت خوردنش عملی شد!

بماند گشتن جاهای گشتنی همدان، که همگی اتان می شناسيد و علاقه به تعريف کردنشان ندارم! ولی بهترين قسمت سفر آنجا بود که بعد از چهار ساعت گشتن در همدان نتوانستيم جای خوابی پيدا کنيم و مجبور شديم دم در هتل چهار ستاره بابا طاهر عريان، داخل ماشين محترممان، شب رو به صبح برسانيم. البته من در جايی که عاشقش بودم خوابيدم يعنی صندلی راننده(!)

+ + + +

اين عکس وحشتناک رو که شباهتی به من نداره و کاملا بيان کننده فضای غار عليصدر ه خودم از خودم گرفتم و در فتوشاپ فقط دوره بری کردم تا دماغ گندم معلوم نشه:

[فقط يه چيزی اونم اين که نگين يارو نمی فهمه.پس عکسه کو؟  يا لينک عکسه کو؟]

فعلا اينو داشته باشين.

نوشته شده توسط مهناز(اين پايين نظر بدين جون صابر)


●به اشتراک گذاشتن اين مطلب در سايتهاي توييتر،share in your twitter account،فيس بوک،share in your facebook wall،بالاترین،share in balatarinn،خوشمزه،share in delicious،ياهو،share in Yahoo Buzz،ديگ،share in Digg it،گوگل،share with Google Buzz،کلوب،share in Cloob،ویووو،share in viwio !!!
کلمات کلیدی:
برای تهیه ی سی دی آموزش شیرپوینت اینجا کلیک کنید