کی باورش می شه ؟ بازم تصادف !!!
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٢ 
●به اشتراک گذاشتن اين مطلب در سايتهاي توييتر،share in your twitter account،فيس بوک،share in your facebook wall،بالاترین،share in balatarinn،خوشمزه،share in delicious،ياهو،share in Yahoo Buzz،ديگ،share in Digg it،گوگل،share with Google Buzz،کلوب،share in Cloob،ویووو،share in viwio !!!

سلام

امروز ساعت 3 از آمل راه افتادم و ساعت 8 رسیدم چهار راه تهرانپارس. 70 یا 80 کیلومتر از آمل دور نشده بودیم که دیدم سر یکی از پیچ هایی که هم خطرناک بود هم جاده تنگ بود و هم پیچ به راست بود و سبقت ممنوع بود ... خب ... رد شدیم ولی وقتی باید فرمان رو بر می گردوند من که شاهد ماجرا بودم فهمیدم مثل اینکه یه کم دیر شده و ماشین هر چقدر که فرمونش بیشتر چرخونده می شد احساس ما نسبت به اینکه ماشین داره بیشتر منحرف می شه بیشتر می شد.ماشین یه دور زد و همین طور که طول مسیر مخالف رو لیز می خورد اول پشت ماشین گیر کرد به حافظ کنار جاده در سمت مخالف و بعدش ماشین از طرف مخالف محکم خورد به همون حفاظ و ماشین چون تمام طرف چپش تماس داشت با همون حافظ وایساد... من چون دفعه دومم بود طی 3 هفته گذشته زیاد حول نشده بودم و دیدم که یه اتوبوس با سرعت و بوق زنان از کنار ما رد شد و فهمیدم که اگر اون اتوبوس در تمام طول مسیرش یه کم فقط به اندازه 30 متر جلوتر از الانش بود ما الان با اون بر خورد کرده بودیم... و ماشین فرفره وار به یه اتوبوس اگر برخورد می کرد معلوم نبود من امشب می تونستم اینا رو بنویسم یا نه....ولی به هر حال راننده ماشین رو روشن کرد و رفت سی متر جلوتر و تا موقعی که من به ماشین رسیدم متوجه شدم که داره می گه استغفرالله و مثینکه دسته گل دیگه ای به آب داده بود ... بعله... ایشون ماشینش قفل مرکزی داشت و اینو موقعی که به ماشینش وارد شدم فهمیدم چون صدای قفل مرکزی رو بعد از ده ثانیه شنیدم...و اون موقع هم فهمیدم که بد شانسی دوباره وقتی راننده سوئیچ رو رو ماشین جا می ذاره و پیاده میشه می شه که ماشین عزیزش رو یه نگاهی بندازه ... درهای ماشین قفل میشه و حالا بیا و توی اون سرما و نم نم بارون دنبال راه حل بگرد ... یه کم با شیشه ور رفت من داشتم دنبال راه حل می گشتم و اعصابم خورد بود چون داشتم فکر می کردم چرا با این فاصله کم من باید یه همچین تجربه ای کنم؟ ... یه پسر 15 ساله ای همراه ما بود که گفت از این 3 سانتی که شیشه جا داره دستشو رد کنه و برسونه به قفل که راننده به فکر اوردن چوب بلند افتاد و رفت دنبال اون اوما تا موقعی که بر گرده همین پسرک به فکرش رسید دکمه شیشه پایین بر جلوی چشممونه.. وبا یه چوب 50 سانتی و فشردن کلید، شیشه اونور رو اوردیم پایین؛... 4 کیلومتر جلوتر نگه داشتیم و در حالی اون چهار کیلومتر با سرعت 30 km رفتیم تا رسیدیم به یه آبادی ... و سوار اتوبوس رهگذری شدیم و اومدیم تهران...

گفتمش نقاش را نقشی کشد از زندگی ... او با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید...

 


●به اشتراک گذاشتن اين مطلب در سايتهاي توييتر،share in your twitter account،فيس بوک،share in your facebook wall،بالاترین،share in balatarinn،خوشمزه،share in delicious،ياهو،share in Yahoo Buzz،ديگ،share in Digg it،گوگل،share with Google Buzz،کلوب،share in Cloob،ویووو،share in viwio !!!
کلمات کلیدی:
برای تهیه ی سی دی آموزش شیرپوینت اینجا کلیک کنید