بوف كور
ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٢ 
●به اشتراک گذاشتن اين مطلب در سايتهاي توييتر،share in your twitter account،فيس بوک،share in your facebook wall،بالاترین،share in balatarinn،خوشمزه،share in delicious،ياهو،share in Yahoo Buzz،ديگ،share in Digg it،گوگل،share with Google Buzz،کلوب،share in Cloob،ویووو،share in viwio !!!

وقتي براي اولين بار بوف كور را خواندم حالم به آشفتگي سطور زير بود:

"حتي فكر اين گونه بودن داستان را نمي كردم. داستان بوف كور هذيانهاي فردي تب دار است كه در تمامي داستان داغي تب او را حس مي كني و نگاه تيره نويسنده دل آدم را به رقت مي آورد. شباهتهايي بين هويت (اثر ميلان كوندرا) و اين كتاب مي ديدم. در هويت هم داستاني نقل مي شود كه احساس مي شود واقعيت است ولي بالاخره داستان به جايي مي رسد كه ملتفت روياگونه بودن داستان مي شوي. بوف كور هم مرز ميان واقعيت و روياست كه توان تشخيص اين دو از هم به سختي و يا غير ممكن است."

چند سال پيش طبق عادت و اجبار (اجبار خودم) نظرم را بعد از خواندن هر كتاب در دفترچه اي مي نوشتم. چند سطر بالا هم از بقاياي آن دوران است.

حالا بعد از گذشت چند سال اين بار با نگاهي متفاوت به خواندن بوف كور رفتم. وقتي براي اولين بار فيلم Wild at Heart (ديويد لينچ) را ديدم، فهميدم كه مي توان متفاوت نگاه كرد. حتي كثيف، تلخ، سياه .... نگاه كرد اما فيلم خوبي ساخت!

بزرگراه گمشده (ديويد لينچ) يكي از بهترين آثار از اين دسته بود. فيلم كثيفي كه مهمترين نكته آن هدف دار بودن فيلم بود. يعني تا حالا فيلمي از ديويد لينچ نديده ام كه پيام اخلاقي در آن وجود نداشته باشد (اما اين پيام اخلاقي در فيلم چپانده نشده است!!).

با آثار او و كارگردانهاي مشابه به اين نتيجه رسيدم كه فيلم، به اثري گفته نمي شود كه با چيپس و پفك جلوي صفحه تلويزيون (يا سينما) بنشيني و حال بكني و پيام فيلم و يا هر نكته مورد دلخواه را دريافت كني! گاهي بايد با فيلم عذاب كشيد مانند U Turn (اليور استون) و ....

حتي به اين نتيجه رسيدم كه نبايد حتما پيام (مثلا اخلاقي) خاصي را از فيلم دريافت كني، خوب بايد گاهي هم فيلم ديد (!)، بايد قدرت سينما و هنر هفتم را درك كرد بدون اينكه هدف خاصي وجود داشته باشد. در اينجا هدف، درك قدرت هنر سينما در به تصوير كشيدن چيزهايي است كه با هيچ وسيله اي در دنيا توان به تصوير كشيدنشان را نداريم، مانند فيلم سكوت (محسن مخملباف) و يا …

وقتي با آثار ديويد لينچ آشنا شدم، از افكارش ترسيدم و آرزو كردم كه هيچگاه دنيا را به گونه اي كه او مي بيند نبينم چون آثارش مرا به ياد كابوسهاي شبانه ام مي اندازد، دنياي لينچ را فقط در كابوسهاي شبانه ام يافته ام.

دنياي كتاب و داستان برايم حكم چند خط بالا را دارد. يعني كم كم فهميدم كه كتاب خواندن و فيلم ديدن مانند هم هستند.

وقتي زنده بگور (صادق هدايت) را خواندم نمي دانستم چه نتيجه اي بايد بگيرم، فقط حدود چند ساعت با شخصي كه مي خواهد خودكشي كند و هيچ كدام از ترفند هايش موثر نمي افتد همراه بودم. خوب من هم در طول داستان عذاب مي كشيدم. همين قدر بس بود؟! يعني نتوانستم درك كنم كه صادق هدايت مي خواست من اين عذاب را درك كنم؟! نمي دانم! همين قدر مي دانم كه از خواندن كتاب عذاب لذت بخشي را چشيدم! چرا؟ به خاطر اينكه تا آخر كتاب دوام آوردم؟ نمي دانم...

داستان گور به گور (ويليام فاكنر) هم همانند يك كابوس بود. زني فوت مي كند و وصيت مي كند كه جسدش را در فلان مكان به خاك بسپارند. خانواده اش براي بردن اين جسد به مكان مورد نظر مكافاتهاي فراواني را تحمل مي كنند (همه اين كارها با يك گاري انجام مي شود).

گاهي شده است كه خواب مي بينم و در خواب گرفتار ماجراي ساده اي مي شوم كه اگر در دنياي بيداري بودم به راحتي حل مي شد، اما در عالم خواب به طرز ديوانه كننده اي اين قضيه پيچيده مي شود، در حالي كه در عالم خواب به اين قضيه كاملا واقفم كه اگر من بيدار بودم خيلي راحتتر اين قضيه حل مي شد. همين آگاهي از اين قضيه باعث زجر آور تر شدن ماجرا مي شود. براي من قضيه داستان گور به گور هم همين است. پس چرا از خواندش لذت بردم؟ چرا فاكنر را تحسين كردم؟ آيا به تصوير كشيدن اين حالات آشنا توسط قلم فاكنر مرا به وجد آورده بود؟

نمي دانم، شايد...

داستان بوف كور دو قسمت است. قسمت اول كه روياست و قسمت دوم كه روياست! واقعا كدام قسمت رويا و كدام يك واقعيتند؟ اصلا مگر فرقي هم مي كند؟

از قسمت دوم كتاب بيشتر خوشم آمد، گفته بودم كه آدم زميني هستم، پس درك اشتياق و بيماري راوي برايم كاملا قابل درك است، نه اينكه من قوه درك بالايي دارم، نه (!)، منظورم اين بود كه به بهترين شكل ممكنه با جملاتي كه هدايت بيان كرده برايم قابل درك شده، يعني فضاسازي هدايت متفاوت و عالي بوده است. براي من جالبي قضيه اين بود كه در دوره اي كه هيچ تجربه خاصي در اين شكل داستان نويسي نداشته ايم، هدايت كار نوئي را عرضه كرده است. كاري بسيار نو!

بهر حال اعتقاد دارم كه هر اثري را بايد با توجه به مقتضيات زمان خودش بررسي كرد. مطمئنا آثاري كه به نوعي از هدايت تاثير پذيرفته اند را خوانده ام كه لذت بيشتري برده ام ولي بي انصافي است كه آنها را با بوف كور مقايسه كنم.

هميشه وقتي اثر نوئي ارائه مي شود، پيرواني هم پيدا مي كند. وقتي نماز ميت (رضا دانشور) را خواندم، اثر پذيري اين نويسنده از هدايت كاملا آشكار بود ولي تفاوت بزرگ اين اثر با آثار هدايت اين است كه دانشور در اين كتاب به ورطه اي افتاده است كه تنها با توضيح قبلي يا بعدي مي توان ماجراهاي اتفاق افتاده در داستان را درك كرد (علي رقم اينكه با اين داستان خيلي حال كردم!)، در حالي كه براي خواندن آثار هدايت احتياج به هيچ توضيح يا نقد و يا چيزهايي از اين دست نيست چون اساسا داستان هاي او قائم به ذات و اصيل هستند.

 

مهناز


●به اشتراک گذاشتن اين مطلب در سايتهاي توييتر،share in your twitter account،فيس بوک،share in your facebook wall،بالاترین،share in balatarinn،خوشمزه،share in delicious،ياهو،share in Yahoo Buzz،ديگ،share in Digg it،گوگل،share with Google Buzz،کلوب،share in Cloob،ویووو،share in viwio !!!
کلمات کلیدی:
برای تهیه ی سی دی آموزش شیرپوینت اینجا کلیک کنید