دوستت دارم خدايا
ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٤ 
●به اشتراک گذاشتن اين مطلب در سايتهاي توييتر،share in your twitter account،فيس بوک،share in your facebook wall،بالاترین،share in balatarinn،خوشمزه،share in delicious،ياهو،share in Yahoo Buzz،ديگ،share in Digg it،گوگل،share with Google Buzz،کلوب،share in Cloob،ویووو،share in viwio !!!

یادمه اون قدیما واسه سه مشت کاغذ باطله دردای دل آخر شبم رو می گفتم و اونها رو دسته می کردم و نه هیچ واسه خوندنشون سراغشون می رفتم و نه کسی دستش به اونا می رسید ولی الان الحمدلله به برکت وبلاگ میشه نوشت اما با این وب2 که در راهه بیشتر به این سیستم اشتراک گذاری نوشته ها و تجربیات و وقت های کوچیک کوچیک مردمی شالوده خواهد داد و اونها رو به ضرب المثل قدیمی قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود از لحاظ معنایی نزدیک می کنه.

امشب سرش به فیلم دیدن گرمه. من ینمی دونم بازم می تونم مث شب های قبل سه تا چهار ساعت تایپ کنم یا نه؟ اما این رو می دونم که چون امروز باهات حرف زدم حتی دو تا دو دقیقه اما انگار حالم خوبه. این سوال به ذهنم رسیده که آیا این بهتره که می نویسم و خطوطی از ذهنم به جا میذارم یا مث 18 ماه گذشته از همون شرابی که تو چند تا نوشته قبلم راجع بهش گفتم بنوشم و مستی و راستی.

منظورم رو واضح تر بگم تا فکر نکنن من از شراب مایع حرف میزنم. نه کقصود من یه شرابیه که 18 ماه مستش شدم و الانم حی می کنم شاید یه معتادم. از حرف زدن و در کنارش بودن آروم می شدم.همین که زنی باهات عهد میبنده به فکر می افتی که اون کنارته نمی خوای هیچکس دیگه ای کنارت باشه هیچوقت تنها نیستی و نمی دونم و نمی تونم توصیفش کنم اما می دونم به خیلی چیز ها با فکر آزاد تر فکر می کردم وقتی اون بود. الان انگار باز بی هدفم. بذار راستشو بگم الن برنامه ام همش خوشگذرونی امروز و بچسب و خوش باشه. اما اون موقع فکر کار خوب واسه آینده و گردوندن یه خانواده بود. اما الان می گم خب اگه خودم باشم نه توقعی دارم نه خواسته کلانی و گرونی. نمی خوام یه موقع بگم چیزی نمی خوام از دنیا، اما زن داشتن هم یه جور خودخواهیه. می خوام بگم یعنی اون هم شاید یه جور خودخواهیه و من نمی خوام بگم که خب الان راحت ترم نه اماخیلی بی برنامه و بی خیالم.زن و مرد در کنار هم به یه استراتژی برد-برد که توی تمامی علوم مهندسی هست میرسن. اونها هم به خوایته های فردی و هم به خواسته های جمعی و حتی اون چیزی که خدا برای ما بنده هاش صلاح دیده میرسن و این خیلی عجیبه یادکه قدیم ها خیلی به این فکر می کردم که شاید من یه نظریه پرداز در تجرد مرد بشم. اما خیلی فکر کردم و تغییر کردم.

برم شام بخورم مامان داره صدام می کنه و خیلی گرسنمه و شاید شما هم با خندن این جملات یه گم ته شکمیتون احساس گرسنگی کردین

بر می کردم

 

این عکسه همین شامیه که خوردم پی بهم حق بدین که تو مدت سه ساعتی که میشینم و تایپ می کنم خیلی اتفاقا تو خونمون میافته مثلا همین الان مامان داره شماره موبایل حاد شاهقلی رو میگیره که چون تلفن خونشون اشغاله حال باباشو از ش بپرسن. آخه بعد ازینکه از از سمنان و پیش مادر بزرگم برگشتیم شب ساعت 1 نصف شب چون ما هنوز بیدار بودیم و اونها از قدیم که همسایه بالایی مابودند می دونستند که اگه مامان چراغ آشپزخونش که رو به کوچست روشن باشه حتما ما بیداریم. اومدن و گفتم عمو حسن که ما عمو صداش می کنیمو خب شوهر خالمه میگن که پهلوشون درد گرفته اما معلوم نیس از قلب درد اخیرشونه یا از دل درده. اما مامان که عرق نعنا یا نمی دونم بید مشکه که دادن خوردن و دیدن که خوب نشد گفتن خب پس باید حتما رفت دکتر اون شب طبق اخباری که بعدا به دست ما رسید حامد تا صبح توی بیمارستان میلاد پیش باباش و مامانش بوده و حتی یه پلک هم نزده. آخه من حس می کنم که هر پزشکی وقتی از وخامت اوضاع و سختی و مشقت در این دانش پیچیده اطلاع داشته باشه می دونه که گر درست تشحیص ندهی که بیمار چشه حتما می ری سراغ عضو سالم و اشتباهی اون رو می بندی به دارو و تیغ.

بگذریم گفتم که تاره شام خوردم و حرف های پرت و پلا میزنم. توی موبایلم و تنها همدمم که وقتی حرف ها رو میشنوه اصلا هیچی نمی گه نمی گه و این هم بعضی موقع ها حسنه هم لج منو در میاره که ..داشتم می گفتم توی موبایلم خیلی یادداشت و احساسات لحظه ایم که یوهو در زمان های مختلف روز به نظرم می رسه سریع و بی درنگ می نویسم. آخه من ازون آدم هایی بودم که داشتم توی خیابون راه میرفتم یوهو یه فکری به سرم میزد که پی اون فکر اینکه نمی تونم سریع یه وسیله ای همراهم باشه تا اون رو ضبط کنم آزارم میداد. و همیشه فکر می کردم اون وسیله حتما یه دستگاه ضبط صوته اما می بینم که همون طور که در قرآنم ازش یاد کرده قلم هنر جاودانیست.

ن (1) والقلم و ما یسطرون (2)

قسم به قلم و آنچه که می نگارد.

اسرار عجیبی در پشت پرده حس  میکنم که با سوالاتی که با همین یه آیه به ذهنم میرسه توی سرم شروع به چرخیدن می کنه و من در مقابلشون بی جواب و نا توان و در مانده میشم.

بگذریم که موندن یه جا به جز در جا زدن فایده دیگه ای نداره. به سرم زده خاطراتم رو از روز اول و شناختنت بنویسم. حتی همون قول و قرار قدیمی که گفتم بهت همه اون دفترای سراسر از حرف رو هم بنویسم.قول نمی دما اما اگه این انگشت ها پشتکا رو سرزندگی لازم رو برای جم خوردن روی این تکمه های کیبورد داشتن به چشم.

به چشمی که از قدیم یادشه بهت قولی داده وگرنه که می دونم همین الانه که بگی نمی خوای برگردی. می دونم که امید تو دل من هنوز زندس واسه برگشتنت اما به زودی از بین میره. و دیگه هم از نو متولد نمی شه. خیالت راحت دیگه مگه چقدر این دل پر زخم من از روزگار توان و تاب و تحمل داره. همون که از بچگی با یه مادر که همه سنگینی به خونواده رو به دوش کسیده باشه و حتی غم یه قطره اشکش یا خاطره یه ناله و هق هقش رو به یاد بیاری و فکر کنی اگه تو این خانواده بزرگ شدی پس خیلی محکمی ام می دونی که هر چیزی حدی داره و نامحدود تنها که نه همتایی داره و نه از کسی متولد شده و نه زمان ابتدایی و انتهایی واسه تولد داره اونه که فقط بینهایته.

امروز حرف زدیم راجع به اینکه امسال سال من بود آره من بهت گفتم مثینکه آخرش اصلا خوش نبود. پرسیدی که سال خوبی نبود؟  جواب دادم سال خوبی بود اما شاهنامه هم که می گن آخرش خوشه و فعلا غمنامه من آخرش غم بوده. و سخن کوتاه اینکه زیر بارون راه میرفتم و به همین حرفت فکر میکردم که یه حرفایی و یاد داشت کردم. بخونشون.

آسمون همون آسمونه اما گرفته.

همون هوایی که بهم انرژی می داد و با تنفسش احساس میکردم که دارم جون می گیرم واسه یه هدفی الان داره زجرم میده.

اتاقم همون اتاقه اما شده سالن انتظار برای تلفن هایی همیشه ساکتند و یه دونه موبایل تالیا که دیگه شعفی برای شارژ کردنش ندارم. ساکتی تلفن ها به درک تا اونجایی که یادمه این اواخر انقد دلتو زده بودم که هفته ای دو تمای ازت داشتم درسته که طولانی بودن اما توی لاگ فایل موبایلم درسته که اول دوم بود اما تاریخش بر می گرشت به 4 یا 5 روز قبل.نمی خوام همه چیو وارونه جلوه بدم ها اما تقریبا هم بیراه نمی گم. الان حتی لحظاتی رو زنگ می زدم و تو چه آسون قطع می کردی و حتی ازون تعریفی که ازت کردم هفته ای هم نمی گذشت که تو حالا داشتس بهم می فهموندی که همه چیز ممکنه یه هفته ای تغییر کنه. آخه خودم یه هفته قبل از به هم زدنت بهت گفتم چ خوبه که حتی وقتی از دستم ناراحتی جواب موبایلت رو میدی. و تو چه آشون بار ها و بار ها قطع می کردی و فکر این دل صاحب مرده من رو نمی کردی که شاید فقط بخواد بگه " یه بار دیگه" و وقتی میدیدم که قطع می کنی میگفتم تو دلم "به درک". بذار ندونه شاید خودشو کمتر بگیره . اما باز هم به خودم میگفتم مگه تا حالا که همه چی رو گفتی و رو راس بودی و فکر غرور و سیاست و خیلی چیزای دیگرو نمی کردی و اون رو امین دل خودت می دونستی چی شد که حالا نشه.

چشم ها همون چشم هاست صورتت همون صورته. بازی و نوازش نگاه من با صورتت همونه. اما سرم رو میندازم پایین و نگاهم رو نمی دوزم به صورتت و به خودم می گم شاید موندگار نباشن این حالت ها.حالتی که انگار من دارم علاقم رو به دختری که فقط دوس دارم ادامه پیدا کنه از دست میدم و شاید این ادامه پیدا کردن ها فقط یه آرزو تو دلم بمیرن و من بمونم و یه دل بی عشق. آخه می گن دل بی عشق دلی غمگین است. نه فقط یه دل بی عشق که خیلی فرق داره با یه دل تازه عشق از دست داده. من ، یعنی عشق دل من داره میمیره و هیچکی نیست حتی یه کم ناراحت باشه. هیچکی نیست حتی یه کم دلش بسوزه. اما من احساس غربت می کنم و واقعا لغات عاجزن از ابراز حس من.

امروز وقتی اس.ام.اس زدی و گفتی قول دادی فردا بری. برای چند هزارمین بار خدا رو شکر کردم که چه خوب. آخه من از دنیای کاراکتر ها بدم میاد. راستش نه از کاراکتر های فارسی. بلکه این زبون پینگلش مذخرف که سال هاست که این عاجز بودنشون در انتقال احساسات داره من رو آزار میده و چه کنم که چاره ای ندارم به جز اینکه اونها رو برای رابط بین خودم و تو انتخاب کنم. چون گر قاصدکی پیغامی را از سوی تو به معشوق برساند حتی اگر در راه در برکه ای افتد، من پیغامم را بر روی آن اینکریپت می کنم و به سمت با فوتش می کنم تا شاید ... آره وقتی اس.ام.زدی مرموز دنبالت اومدم تو آشپز خونه و اون مانتوی کوتاه من رو زجر می داد چون ممکن بود هر کس دیگه ای رو زجر نده!!! ول کنم بابا بگذریم. اما وقتی یک دقیقه تو چشات با فارسی ثلیث حرف زدم و تو فهمیدی که رفتنم دردی از این دل پر خونم دوا نمی کنه بازم خودش جای خوشحالی داشت.

بعدش من فکر کردم که همون یه دقیقه که به راحتی حل شد اون اصرار و انکار. اگه می خواست با اس.ام.اس و یا هر چیز پینگلیش دیگه حل بشه از کجا معلوم به سوء ظن نکشه ؟ حالا جر و بحث و گسل های معنایی که جای خودشونو دارن.

کار ما شاید گذشتن است. بگذریم. از دبی گفتی راستش ظهر که بهم گفتی داری میری همون احساس آیدین باز برام تجلی کرد آخه غریبه چه فرقی می کنه. تازه تو شهر غریب با چشم های نانجیبی که حتما شکار خواهند کرد صحنه هایی که تشنه دیدنشون هستند حالم بد میشه. راستش اگه می رفتی که دعا هم می کردم که سالم بری و برگردی اما حالا هم که میگی نشده غمی نیس توش شهر و دیارمون اگه خوب نگاه کنیم و تشنه یاد گرفتن باشیم حتما چیزای قشنگی هستند واسه جور دیگر باید دیدن.

و حرف آخر اونم اینه که ما کامپیوتری ها فکر می کنیم چه ویروسی بنویسیم که به نفعمون کاری رو انجام بدیم که به ضرر طرف مقابلمون نیست. حالا که تو به ضررته با من رابطه داشته باشی من یه فکری کردم. برنامهای بزرگ و 14 هزار خطی من که نتونست تورو خام کنه. اما امروز یه فکری کردم و دیدم تمام حرفای کوتاه و پر رمز و راز و کوچیک و موجز بودند که تونستند یا تو رو ناراحت یا خوشحال کنند. پس به این نتیجه رسیدم که جملات بلند تو رو خسته می کنن و اهمیتشون رو پیشت از دست میدن پس  باید برم سراغ جملات کوچک و موجز و تو رو یه جوری بکشم طرف خودم. حالا با این حرف یا خودتو از من دور می کنی و میری. یا میای ببینی برات چه نقشه ای کشیدم و میافتی تو دام من.

دو تا برنامه دارم یکی

خاطرات قدیمه خودم و حرف های گفته و نگفته ام که میونمون رد و بدل شد. شاید تو رو یاد گذشته بندازه و برگردی و قدر زندگی نساختمون رو دوباره بتونیم بشناسیم

یا مشکلات بازگشت رو انقدر نشده و بزرگ جلوه بدم که تو رو دافعش جذبت کنه. و یا انقدر مشکلات رو کوچیک و پیش پا افتاده جلوئه بدم که بر گشتن تو ذهنت ساده بشه و انقدر سختش نکنی و بکشمت طرف خودم. یا این آخری که اصلا اهلش نیستم انقدر خودم رو ناراحت و غمگین نشون بدم که حالت از من ضعیف به هم بخوره و بری.

یا حالت های معکوس حالتی که من گفتم . ناخود آگاه تو رو بیشتر دفع کنه و برای همیشه هم رو نبینیم. اما من امید وارم نه به تو که به این سادگی بدون توضیح همه چیو ول کردی رفتی. بلکه به اون خدایی که سلطان دل همه ماست و همونی عشق اون باعث شد عاشقت بشم و همین الانم لطف دونه که داره شامل حالم میشه واسه فکر کردن راجع به تو و راه های دوباره زنده کردنت.

به هر حال شب بخیر

تا فردا شب

گر زنده باشیم.

عمر من نه! عمر عشق من واسه پس گرفتن تو از خودت.

و

ساعت نزدیک 1 و همین الان از دستای گل ات یه اس.ام.اس برام رسید که نوشته بودی فیلم دارکنس فال رو دیدی و حالا دو تیی خوابتون نمیبره.کاش منم دختر بودم و پیشت بودم و الان با هم شیطونی می کردیمو نمی ذاشتیم بقیه بخوابن و هی صحنه های فیلم رو یاد هم می نداختیم و می خندیدیم. همین چیزاس که می مونه. تو خودت فکر کردی کم منو ترسوندی که شب های متوالیه که تا ساعت یک یا شاید هم دو و حتی سه میشینم و کابوس میبینم. یادم باشه از کابوس هایی که نمی تونستم توی وبلاگم بنویسم برات بگم که چه خواب های وحشتناکی بود که حتی فکر می کنم این همه فکر و خیال بوده که حالا باعث شده این ناراحتی های عصبی بزنه به شکمم و قلبم. اینا بی خودی تیر می کشن. من مشکلی نداشتم. فکر کنم اثرات عصبی باشن. چون می گن سلطان بدن همین تشنج ها و استرس های عصبی ان. و سر منشا هر بدبختی و بیماری بشر از همین استرس های روزانه این دنیای هچل هفته.

فردا تست میزنم و پس فردا هم آخرین امتحان پارسه و بعدش هم فقط می رم سراغ اشکالات و ضعف هام جاهییی رو می چسبم که فکر می کنم بلدم و تست هاش رو غلط می زنم چون جاهایی که بلدم رو اشکال زدایی کنم توی این دو هفته پایانی جالب تر و ساده تره تا اینکه بشینم چیز جدید یاد بگیرم و تست هاش رو غلط بزنم به دلیل گسل در فهم تازه اونها و نا آشنایی با تمام مفاهیم زیر پایه اون. مهرنوش! مرسی ازت بخاطر اینکه حداقل بهم می گی به فکر درسم باشم. چون اگه کمکم نکنی بد جوری می رم به بی خیالی و خودم رو فراموش می کنم. البته یه جوراییم اصلا دوس ندارم بفهمی که به هم زدی و آب از آب تکون نخورده. دوس دارم فکر کنی من رو به هر قیمتی شده نباید ول کنی و بذاری بری و خودت رو مسئول بدنی. البته اگه غیر از این هم بعد از این همه تقلا از طرف من تصمیم بگیری. اونوقت من هیچ چاره ای ندارم جز اینکه بگم جنابعالی همون به که نباشی و بری سی مسیر خودت و

بی مسئولیت = بی وجدان = سنگدل

 و اینها همه از القاب اون فرشته روز اول من نیست و من مطمئنم که تو من رو جلوی خودم و جدانم و عقلم رو سفید می کنی و می ذاری دوباره جلوی وجدانم احساس غرور از داشنت بکنم. دوستت دارم! مهرنوشم!

شنیدم از فردا شب بازم شب های برره نشون میدن!

2655 کلمه

11659 حرف

175 خط

 


●به اشتراک گذاشتن اين مطلب در سايتهاي توييتر،share in your twitter account،فيس بوک،share in your facebook wall،بالاترین،share in balatarinn،خوشمزه،share in delicious،ياهو،share in Yahoo Buzz،ديگ،share in Digg it،گوگل،share with Google Buzz،کلوب،share in Cloob،ویووو،share in viwio !!!
کلمات کلیدی:
برای تهیه ی سی دی آموزش شیرپوینت اینجا کلیک کنید