ستاره ها و شب دراز (قسمت آخر)
ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٢ 
●به اشتراک گذاشتن اين مطلب در سايتهاي توييتر،share in your twitter account،فيس بوک،share in your facebook wall،بالاترین،share in balatarinn،خوشمزه،share in delicious،ياهو،share in Yahoo Buzz،ديگ،share in Digg it،گوگل،share with Google Buzz،کلوب،share in Cloob،ویووو،share in viwio !!!

دیشب قسمت اول ستاره ها و شب دراز رو براتون گذاشتم. امشب بقیه اش رو تا آخر می گذارم. به نظر من که انتهای غافلگیر کننده ای دارد. حالا خودتون می توانید قضاوت کنید. در رابطه با احمد غلامی اطلاعات زیادی نداشتم و امروز یک مقدار در موردش تحقیق کردم و فهمیدم که روزنامه نگاره و گاهی داستان می نویسه و تنها کتابی که چاپ کرده کتاب " فعلا اسم ندارد" است که من هم نخوانده ام.

ستاره ها و شب دراز (قسمت آخر)

انگار نمی خواست حرفش را ادامه بدهد. رفت بالای سر یار ولی، بعد برگشت و از قوری دو تا چای ریخت آورد و یکی اش را گذاشت جلوی من و دیگری را خودش. داغ هورت کشید .
- اگه بهت بگم، مسخرم نمی کنی؟
- واسه چی مسخره ات کنم؟
- هیچی، بالاخره ناسلامتی من پزشکم.
- یعنی این قدر کار احمقانه ای کردی؟
- رفتم خونه، کارد رو برداشتم ... انگشتمو گذاشتم لبه کابینت و محکم زدم روش.
- واسه چی این کار رو کردی؟
- می خواستم به خودم ثابت کنم می تونم از خیال اون دختره بیام بیرون.
- اومدی؟
- جوابش رو بهت نمی دم.
- خالی می بندی؟
- این انگشتم. ببین، یه بند نداره.
- دختره چی شد؟
- ازدواج کرد. بعدش طلاق گرفت. اومد سراغم اما من دیگه نمی خواستمش.
- کس دیگه ای رو می خواستی؟
- نه، من تو عشق باخته بودم و با این باختن حال می کردم. دلم نمی خواست کسی بیاد این حال رو ازم بگیره. حالا تو از ترکش توی تنت بگو.
- باشه بعد.
- می ترسی راست بگی؟
- یه جوری آره.
- پس دروغ بگو حال کنیم. شب درازه.
- مگه نمی خوای بخوابی؟
- نه، شاید امشب شب آخری باشه که اینجام.
- یه ترکش توی پام، یه ترکش تو کتفم.
- کدوم آزارت می ده؟
- اونی که تو کتفمه.
- واسه چی؟
- یه روز با یکی شرط بستم. اونم مثل من تیر اندازیش حرف نداشت. گفتم بیا مسابقه بدیم. گفت: چه جوری؟ گفتم: یه شیشه آبلیمو بذار رو سرت، اون رو طوری می زنم که حتی یه تیکه اش هم رو سرت نیفته. گفت: من چی؟ گفتم: منم یه شیشه آبلیمو می ذارم رو سرم تو هم یه جوری بزن که فقط آبلیموش بریزه رو سرم. جا خورد. راستش ترسیده بود. بچه ها دور و برمون بودن. هر کی یه چیزی می گفت. گفت: لاف می زنی. پا شدم رفتم صد قدمی یه شیشه آبلیمو گذاشتم رو سرم. جلو بچه ها بور شده بود. جا زد. اسلحه رو گذاشت زمین. گفت اول تو. گفتم: واسه چی؟ گفت: من دوست دارم بمیرم ولی کسی رو نکشم. رفت صد قدمی وایستاد. شیشه آبلیمو رو گذاشت رو سرش. نشونه گرفتم. دیگه راه برگشت نبود. نفسم رو تو سینه حبس کردم. با خودم عهد کردم تا نوک مگسک افتاد روی بطری بزنم. هر چی باداباد. زدم، بطری صد تیکه شد.
- بعدش چی شد؟
- خب بعدش معلومه.
- نه بعد از این که زخمی شدی؟
- زخمی شدم رفتم بیمارستان. قرار گذاشته بودیم هیشکی ماجرا رو لو نده، خداییش هم کسی لو نداد.وقتی از بیمارستان برگشتم، یه راست رفتم سراغش که بهش بگم باخته. اما اون نبود. اون تو یه بازی دیگه برنده شده بود.
ستاره ها پشت پنجره کم فروغ شده بودند. سپیده صبح پنجره را پوشانده بود. دکتر فرزام پا شد رفت بالای سر یار ولی. با این که خسته و خواب آلود بود فریاد زد: "زنده اس. چشماشو باز کرده."
روی تخت چوبی دراز کشیدم. دلم می خواهد تا سر و کله رحمان و میر فتاح پیدا نشده کمی بخوابم. چشم هایم را روی هم می گذارم. آن قدر حرف زده ام که فک هایم درد می کند. احساس می کنم کسی دارد آنها را با دستمال می بندد. صدای دکتر فرزام دور و دور تر می شود. یاد قبرستان باد می افتم. پیرمرد تاس آب را روی سرم می ریزد. می خواهم از جا کنده شوم. اما خوابم می آید. تا رحمان و میر فتاح می آیند، باید بخوابم. ملافه ای سفید روی خودم می کشم. سردم است. پیر مرد می گوید: "زن بیا تو... تنش را پوشانده." پیرزن با فانوس می آید داخل و می پرسد: " چرا آوردنش اینجا؟ " پیرمرد می گوید: " خودش وصیت کرده." دارم خواب می بینم. برگشته ام گورستان باد. صدای پیرزن نمی گذارد خوابم سنگین شود. باز پرچانگی می کند: " دکتر فرزام کی می آید؟ "
- صبح، صبح زود.
نمی دانم خوابم یا بیدار. سرم منگ است. از خواب می پرم. دکتر فرزام رو به رویم نشسته و زل زده به من و چیزی دارد می نویسد. بعد هم آن را مهر می کند. پیرزن و پیرمرد دست از سرم برداشته اند. احساس سبکی می کنم. دست هایم را می گذارم روی سینه تا سرما به تنم نفوذ نکند. خواب، خواب تا میرفتاح و رحمان بیایند. می توانم بخوابم. می خواستم در قریه زیاد بمانم. اما الان این احساس را ندارم. اگر دوباره بیدار شوم حتما از اینجا می روم.

پایان


مهناز، چهار شنبه، دوم مهر 82

 


●به اشتراک گذاشتن اين مطلب در سايتهاي توييتر،share in your twitter account،فيس بوک،share in your facebook wall،بالاترین،share in balatarinn،خوشمزه،share in delicious،ياهو،share in Yahoo Buzz،ديگ،share in Digg it،گوگل،share with Google Buzz،کلوب،share in Cloob،ویووو،share in viwio !!!
کلمات کلیدی:
برای تهیه ی سی دی آموزش شیرپوینت اینجا کلیک کنید