ستاره ها و شب دراز (قسمت اول)
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٢ 
●به اشتراک گذاشتن اين مطلب در سايتهاي توييتر،share in your twitter account،فيس بوک،share in your facebook wall،بالاترین،share in balatarinn،خوشمزه،share in delicious،ياهو،share in Yahoo Buzz،ديگ،share in Digg it،گوگل،share with Google Buzz،کلوب،share in Cloob،ویووو،share in viwio !!!

مطلب پایین یه داستانه به قلم آقای احمد غلامی. از روزنامه شرق به تاریخ 30 شهریور 82 کش رفتم. من که خیلی ازش لذت بردم و همین که خواندمش گفتم یه شب می گذارمش رو وبلاگ و حالا که صابر رفته قاطی... من از فرصت استفاده کردم و گذاشتمش. دو قسمتش کردم. نصفیش رو امشب بخوانید و بقیه اش رو فردا شب. حتما تا آخرش بخوانید و مطمئن باشید که پشیمان نمی شید!

ستاره ها و شب دراز

پنجره پر از ستاره است. دکتر فرزام پشت به پنجره دارد. روی نیمکت چوبی یک پهلو دراز کشیده و چشم دوخته به چشم هایم.
- این جا چی کار می کنی؟
- خونه پدریم این جاس، اومدم یه کم استراحت کنم.
- هیچ آدم عاقلی حرفت رو باور نمی کنه.
- آره راست می گی، اومدم خاطراتم رو فراموش کنم. خسته شدم، از خودم، از ترکش های توی تنم، از شهر، از آدم های دور و برم.
- موفق شدی؟
- نه تازه فهمیدم خاطرات سمج تر از اونی هستن که ولت کنن.
- تو جنگ سختی زیاد کشیدی؟
- سختی مهم نیست، وقتی آدم احساس کنه باخته اذیت می شه.
- اشتباه می کنی. من شیفته باختنم.
- چطوری؟
- باورت می شه، عمری قمار بازی کردم فقط واسه این که باختن رو دوست دارم.
- چطوری؟
- ببین خیلی ها مرد بردنن... بردن هنر نیست اگه باختی و سر پا وایستادی، مردی.
- باختن آدم رو اذیت می کنه، فکر می کنی عمرت تلف شده.
- قمار کردی؟
- چه جور قماری؟
- قمار بازی.
- نه اصلا.
- خیلی ها بازی می کنند که ببرن، هیچ وقت هم نمی برن. اما اونایی که نمی ترسن ببازن حتما می برن. می دونی ترس از باخته که آدم رو بازنده می کنه. تو از جنگ می ترسیدی؟
- آره.
- پس واسه چی رفتی جبهه؟
- واسه این که به ترسم غلبه کنم.
- کردی؟
- آره. اما ترس های دیگه اومده سراغم.
- مثه؟
- ترس از تنهایی، پیری، مریضی، ترحم دیگران. الان فکر میکنم کاش تو جبهه یه طوری شده بودم.
- تو رفته بودی ببری، بازنده برگشتی. اگه رفته بودی ببازی، حتما برنده بر می گشتی.
- نمی دونم، یه جوری داری درست می گی.
- یه دختری بود که کلافم کرده بود. می دونستم راهمون هیچ جوری به هم نمی رسه!
- چرا؟
- به هزار و یک دلیل. با دلیلش چی کار داری؟
- خب بعدش؟
- بعدش هیچی، یه روز جلوش رو گرفتم. گفتم، زن من می شی، گفت، اصلا. راهم رو کشیدم، رفتم. اما دلم طاقت نمی آورد. شب و روز جلو چشام بود. دوباره رفتم سر راهش، این بار یه جور دیگه ... خیلی سنگین برام تموم شد.
- چه جوری؟
- خودم رو تحقیر کردم، می خواستم هر جور شده ببرم، بدجوری باختم.
- چه طوری؟
- تحقیر شدم، پیش خودم شکستم.
- بعدش؟
- کلافه بودم. واسه آدمی که به باخت عادت داشت، این چیز مهمی نبود. فقط یه چیزی آزارم می داد. شاید یه چیزی مثل خاطرات تو. یا ترکش های توی بدنت که هم دوستشون داری هم ازشون متنفری.
- ولش کردی؟
- به این سادگی ها، نه. یکی هی من رو می کشید طرفش. از خودم داشت بدم می آمد. بالاخره تصمیم گفتم.
- چه تصمیمی؟

بقیه ش رو فردا شب تایپ می کنم، حتما بخونید....


مهناز، سه شنبه، اول مهر 82


●به اشتراک گذاشتن اين مطلب در سايتهاي توييتر،share in your twitter account،فيس بوک،share in your facebook wall،بالاترین،share in balatarinn،خوشمزه،share in delicious،ياهو،share in Yahoo Buzz،ديگ،share in Digg it،گوگل،share with Google Buzz،کلوب،share in Cloob،ویووو،share in viwio !!!
کلمات کلیدی:
برای تهیه ی سی دی آموزش شیرپوینت اینجا کلیک کنید