نوشتم پرينت گرفتم و تلق و شيرازه کردم و دادم بهش
ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤ 
●به اشتراک گذاشتن اين مطلب در سايتهاي توييتر،share in your twitter account،فيس بوک،share in your facebook wall،بالاترین،share in balatarinn،خوشمزه،share in delicious،ياهو،share in Yahoo Buzz،ديگ،share in Digg it،گوگل،share with Google Buzz،کلوب،share in Cloob،ویووو،share in viwio !!!

آره دقیقا درسته چون عشق مال خداس.صبر کنید و تا آخر با من باشید. چون الان حس می کنم برای اولین باره که انقدر برام مهمه حرفمو آدما بفهمند و این یک تصمیمیه که گرفتم تا خودم رو بسنجم. حرفی رو که به پدرم زدم و گفتم که میشه همه درد ها و سوز های دل رو جوری به زبان آورد که انتقال پیدا کنه و اگر بمونه و بمیره به نظرم کفر نعمته. نباید به این لحظات ناب با خشونت و سنگدلی برخورد کرد چرا که جز این بود هیچ هنری پدید نمی اومد. هیچ شعری سروده نمی شد و هیچ سازی به سوز نمی رسید.

"ک"  دیشب ازم پرسید که عشق یعنی چی؟ عاشق کیه؟ معشوق چطور باید باشه؟

بهش گفتم اگه بخوای بخاطر یه آدم که کمبودش رو تو دلت، توی غریزت احساس می کنی و می خوای وقتی اومد بهش عشق بورزی و بگی و حس کنی که من دیگه به ظاهرو باطن و حرفاش عادت کردم و روی عقلم و با توجه به احساساتم و ... از مرحله انتخاب گذشتم و بعد از یکی دو سال حس کنی که نبودش آزارم میده و بودنش لالت می کنه و بدون اون زندگی غیر ممکنه[1]. و یا سن و سالت به جایی می رسه که حس کنی جوونیت[2] تموم شده و اون آدمی که منتظرش بودی اینی نیست که کنارت وایساده، اونم نیست که اونطرفه و اون یکی هم نیست.پس با دیدن اولین فردی که نصف اون چیزایی که می خواستی رو هم نداره آخر سر مات میشی. و بخاطرینکه نمی خوای مات و شکست و توی این بازی شطرنج قبول کنی، حول میشی یا نمیشی و می گی "بله" خودت رو بد بخت کردی و بعد از اینه که وقتی یه سال اول بگذره و بفهمی که زندگی چیز دیگه ایه و تعریف جدیدی برات ظاهر میشه.اونوقت از کجا می دونی با اون چیزی که تو ذهن طرف مقابلت شکل گرفته یکی باشه؟ تو می خوای بری سمت دیگه اون می خواد بره سمت دیگه. و حرف زدن و جرو بحث ها هم نمی تونه یه نفر رو متقاعد کنه که کنار بیاد و یه دندگی ها رو کنار بذاره و کار به حرف و تصمیم ذهنیِ طلاق میکشه. تو به بچه ات میگی اینطوری کن اون مخالف تو توصیه می کنه. و ... چون آدمی وجود نداره که کاملِ کامل باشه، تو بالا خره یه روزی پی می بری که جوونی کردی و نکنه که بی خودی خودت رو اسیر طوفان های دروغ ذهنی خودت کردی و چشماتو با دست خودت کور کردی؟ و نخواستی اطرافت رو با زیرکی نگاه کنی.

بهش گفتم که هر جایی که کاستی و تنبلی کنی دنیا ریخت دیگه ای جبران می کنه چون نمی تونی ثابت در جا بزنی، یا بفهم! و خوب باش یا با رنج ها بفهم. هر کدوم که باهاش راحت تری به موقع میاد سراغت. اگه مسواک نزنی درد دندون رو باید بخری و یک عمر نداشتن دندون چنان پشیمونت می کنه که دیگه ساده نمی گیری و یاد می گیری.

 پس باید به قول قدیمی ها چشات کور بشن از عشق که هیچ عیبی رو که خلاف میل توئه توی رفتار طرف مقابلت نبینی. که وقتی بعدا فهمیدی واکنش های بد منجر به دعواها و راضی نبودن از زندگی و چیزهای دیگه همش باعث انقلاب های  درونیت و دامن زدن به اعصابت میشه و به بیرون سرایت می کنه و همش خودت و همراهت رو ناراحت می کنی. جر و بحث ها هیچ چیزی رو حل نمی کنه. چون ابتدا وقتی خراب بالا بره تا ثریا کج میره و چاره ای بجز ریختن دیوار نیست.

نمی دونم تا حالا چقدر دختری رو که باهاش تو چت روم و یا تو خیابون آشنا شده باشین رو زیر نظر گرفتین اما من خیلی سخت این قضیه رو آنالیز کردم. و تجربه ام در اون قسمتی که دارم ازش حرف می زنم این بوده که رابطه خیلی سخت تر از یه دوستی ایده آل برای دختر می گذره. چون یه جور دلهره و افکار منفی که دلخواهش نیس همش همراهشه و ایده آل طرز اولین بار آشنائی رو هر دو طرف توی ذهنشون دارند ولی خب ما پسر ها کمتر برامون مهمه ولی توی ذهن دختر همش حرف ها و حدیث هایی بالا پای میره و اون مثل اینه که اگه ازم بپرسن کجا با این آقا آشنا شدی من باید دروغ بگم؟ چرا؟ یا راسشو بگم و تمامی عقوبت جواب به دو سمت بیشتر نمی ره یا باید حرفای اینو اون رو بشنوی و تحمل کنی و تحمل کردنش تو رو به سمت یک جریان صامت که در آینده متزلزل میشه می انجامه و یا باید دروغ بگی و این سوال رو در درون خودت بی جواب بذاری که چرا من دروغ گفتم؟ و این علامت سوال تبدیل به یک علامت بزرگ جلوی چشات میشه که همش همراهته و باز هم صدمش رو میزنه.

تجارب نظیر این نشون داده بهم که هیچ عشق و علاقه ای توی دل آدم بی دلیل نیس و اینکه بخوای فکر کنی که دلیلش چیه بهت دقت خاص و نکته بینی جالبی میده که بهتر از هر جوره دیگه ای از زندگی کردنه که منجر به بی خیالی و تنبلی و سدّ افکاره.

عشق می ورزی به خدا و با مصاحبت با اون و آدم ها لذتی می بری که خدا رو برای لحظه ای فراموش نمی کنی و اینطوری میشه که همه خوشی ها و لذت ها و زیبایی ها رو از صبح که از خواب پا میشی تا شب کشف می کنی و اگر درد و غمی باشه چنان تحمّل می کنی که حس می کنی وجود ندارن و همون چیزایی رو که از عشق زمینی انتظار داری رو می فهمی هم تو این دنیا و هم عقبی حس می کنی و می فهمی یه چیز های خوبی در انتظار توئه. خودت رو برای پیکار های سخت برای رسیدن به چیز هایی که لایقشونی آماده می کنی با اینکه توقعت کم میشه اما درجهء دیدت به زندگی بیشتر میشه. با اینکه جز لطف خدا چیز دیگه ی برات جلوه نداره اما آدم ها برات میشن راه عبور[3] و هم راه عبرت.

با اینکه خوبی هاشون رو درک می کنی و بخاطرِ داشتنِ نعمتی چون اونها تحسینشون می کنی و خودت هم خوشحالی، کمبود ها و یا ایراد های مشترکت با اونها رو تو ذهنت شناسایی می کنی و اول توی خودت متعادلشون می کنی اگر نتونستی و راه حل پیدا نکردی، نگاه می کنی به اونها که چطور به تعادل می رسن و راهتو برای برطرف کردن اون مشکل پیدا می کنی. با عشق به تکامل رسیدن زندگیت هر لحظش سرشار از عشق میشه. با اینکه تنهایی هات و با خدا بودن رو با هیچ چیز عوض نمی کنی اما دونه دونه صلاح ها و خیر خواهی هاش نسبت به تو که به نظرت توی دین و حرفاش و کلامش توی قرآن برات معنی و مفهومِ خدایی پیدا می کنه و تو رو دانسته به سمت صلاح و مصلحتش میکشه و از جام شیرین عشق و علم سیراب می شی. مراحل رو می پذیری غرائزت رو می پذیری و داشتن دوست و همسر و کار و تلاش و سختی و رنج و تعاملات اجتماعی برات شیرین و پر معنی و پر از کنجکاوی برای کشف اسرار میشی.همه چی برات شیرین میشه و خیر و صلاحت میشه خیر و صلاحی که خدا برات می خواد.دیگه سراغ مسائل جزئی  مثل بحث های بی نتیجه راجع به قضا و قدر و قسمت و اجبار نمی پردازی. اونوقت خودش هدایتت می کنه به سمت جواب اعلی و درست. یواش یواش حس می کنی که اون افکار خنده دار بچه گونه که اون موقع هم خنده دار بودند و همه چیز رو به باد مسخره می گرفتن، لازم بودند که تو یک روزی این اختلاف رو شناسایی و تجزیه و تحلیل کنی و وسیله ای برای شناخت بیشتر خودت قرار بدی. حرفا هر روز همین طور برات معنی بیشتری پیدا می کنن.

به قول هومن ما هستیم : "مثلا  من صابرم با تمام تجربه هاش نه یکی کمتر و نه یکی بیشتر و فلانی هم  فلانیه با تمام تجاربو کمی ها و کاستی ها و خوبی ها و توانمندی ها."

به نظرم لحظات زندگی مثل آجر نیس. لحظه لحظه های زندگی مث آجر نیس که بخواهیم بریزونیمشون و دوباره اون آجر ها رو بچینیم ما از اونها چیزی به نام "خاطره" توی ذهنمون نقش میبنده و برامون عزیز میشن و مقدس و اگر تلخ بودن الان شیرینی خاص اونها رو میچشیم و ازشون با لبخند یاد می کنیم البته به شرطی که از درجه ای از تکامل که مد نظر منه رسیده باشیم. حتی اگر همه بگن و یا خودت به ذهنت برسه که ناپاکی توش موج می زده و بخوای خودتو ملامت کنی که "چرا تشخیص ندادی؟" و چرا یوهو از دستت در رفت و فلان کار رو کردی،باز هم از نظر تو پاک و زلال و شفاف به نظر می رسه.

این حرف ها چون مرجعش قرآنه بگم که کنار این حرف ها نوشته که : "شما بگویید و رسالت خود را انجام دهید چون به دل افراد بی ایمان و راه کج رفته نمی نشیند و چیزی از آن نمی خواهند و نمی توانند درک کنند."

البته این حرفی که من با این قاطعیت می زنم و می گم: "همه چیزش شیرینه" یا "همه چی راه حل داره" دلیل نمیشه که من بخوام وقتی توی اون شرایط قرار گرفتم از خودم نا امیدی نشون بدهم بلکه باید راهی داشته باشه و من می شناسم اون راه رو چون به قدرت عظیمی که پشتم وایساده متصلم و حسش می کنم و آرامش بهم میده و"نمی دونم " بلکه ایمان دارم که راه رو می تونم کشف کنم و اضطراب های ظاهری، زشتی های ظاهری، چیز هایی که تو ظاهرم دیگرون میبینن و من توی اونها به عنوان راه تکاملشون استنباط می کنم و خرده نمی گیرم.

اما اینطوری به خودم سخت می گیرم و همه چیم رو از صبح[4] می ذارم و می نویسم که بفهمونم که مفهومی که توی ذهنم داره تقلّا می کنه می خوام آرومش کنم ازش عکس بگیریم که شما عکس تار و در هم بر همی رو نبینی و حالیت بشه دارم چی می گم.

بر می گردم سر اصل ماجرا و اون اینه که نظریه من راجع به قبل ازینکه بخواهیم خودمون رو مث بچه ها گول بزنیم و اشکال های طرف مقابلمون رو نبینیم چیه ؟

به نظرم هیچ آدمی نمی تونه دقیقا اون چیزی رو که می خواد رو بگرده و پیدا کنه چون باید انقدر بگرده و سعی و خطا کنه که گوهر وجودیش  رو توی این مسیر سیاه کنه و از اون جلایی که برای عشق نیاز داره می اندازه.

پس اگر پاک باشی و به خدا توکل کنی ( کاش میشد تمام افکارم رو توی همین یه لغت راجع به خود لغت بهتون انتقال بدم.) پیداش می کنی، خیلی نیکو و اون جوری که می خوای و باید بخاطرش به هر دری بزنی که بابا من فقط این نیست که فهمیده باشم که گوهری که جلوم گذاشتن ارزشمنده بلکه مشتری هستم و می خواهمش. چرا می خواهین با بهونه های مسخره ازم بگیرینش و تو دلش رو خالی کنین که از اولین رفتارش بفمم یه چیزی شده. البته اگر اون حساسیت نشون می ده و تاثیر شما رو می پذیره دلیلش این نیس که شما موفق شدین که رو اون تاثیر بذارین بلکه اون می خواد بفهمه من چقدر براش حاضرم بدوم و تقلا و جنب و جوش کنم. اینجوری فک کنم راحت ترم. کسی اعتراضی داره؟

یه چیز دیگه وقتی شما بهای یک جنس رو می پردازی و تصاحبش می کنید دیگه اگه بگن یه ماه پیش خریدید و الان گِرون شده نسبت به اون موقعی که تصفیه حساب کردی تو کَتِت نمیره بری دوباره پول ما به التفاوتش رو بدی. من هنوز هیچ چی نیستم که بخوام تصاحبش کنم و باید هنوز کامل تر بشم تا لایقش بشم اینو حس مس کنم و من هر موقع حس کردم درست بوده و الان به حس خودم خیلی احترام میذارم و دوسش دارم و مقدس مس دونمش.

تو کتاب شازده کوچولو مگه آدم بزرگ ها رو بیشتر نشناختیم؟ اونها باعث میشن ماها دیدمون دقیق تر بشه و اگر نبودند ما خیلی چیز هارو نمی فهمیدیم پس اونها باید باشند و ما نباید به شکوه رو بیاریم. که باید با عدد و رقم بگی چقدر دوست داری باید پول داشته باشی و از پولت بگذری و هیچ کی نمی گه داره از عمرش می زنه چون برای خودشون عمرشون مهم نیس ده سال دیگشون با الان فقط سن و سالشونه که باز رقم و عدده و بزرگتره و احترام و عزت باهاش طلب می کنن و انتظار دارن بخاطر اون عدد بزرگ قبولشون کنی و بهت گوش نمیدن اگر هم گوش میدن دارن فک می کنن که جواب چی بهت بدن که نشونه سن و سالشونو به رخت بکشن. خدایا من نمی خوام بزرگ بشم می خوام هر کی ظاهر رو دید بگه این بچس تا انقدر من رو جدی نگیرن اصلا من نمی خوام اون دسته از آدم ها منو جدی بگیرن.

توی دلم پر از اشکه که اینطوری داره میریزه رو کاغذ و بر خلاف قدیم حتی یه حرف بد از دهنم در نمی آد که بخوام به خودم بگم درد دلت رو بگو و خالی شو که حرف زدن بهترین راه خالی شدن ذهنه بلکه الان حس می کنم که بیشتر از این نباید بهت صدمه های اونطوری بزنم زمان لازمس برای تعیین آینده هر علاقه که خدا نعمت و جلا و صفای عشق واقعی تری رو تو هر لحظه به دلمون بندازه که عاشق تر بشیم و اون رو بیشتر درک کنیم و دیگه ازت ایراد نمی گیرم چون نداری. که دلت بشکنه تو باید خودت بفهمی درونم چی می گذره. تو هم داری می دونم.

عشق که به خدا ورزیدی . اونو به همسرت نشون دادی حالا اون کامله در کنارته و تو و همسرت جز به اینکه مث اون بشید و دلتون جلا و ظرفیت عشق اونو پیدا بکنه هر روز با کمک هم به مشکلات زبون درازی می کنید و توی زندگی راهشون نمی دید و جایی برای اونها با دست خودتون  باز نمی کنید. و اگر هم نفوذ کردن فقط برای پاک کردنش دست به دست هم می دین و با داشتن این تعاون برای از بین بردنش به کمک هم دوباره و دوباره پی می برید. و این تعاون و همفکری رو به شما و عشقتون قداست میده و براتون عزیز تر میشه.  اگر کمبودی ببینید تحمل می کنید اگر نا مهربونی ببینید به حساب این می ذارید که ائن بالا کسی هست که بی عیب و ایراده و اینی که این پایین همراهمه مسیر تکامل منه برای رسیدن به اون کامل. پس با زهم ذوباره و دوباره یا میشه مقدس. توی غم توی شادی توی درد توی همه چی این رو میبینید.

مشکلات از اون زاویه ای که اومدن تا میزان همکاری تون رو بسنجند، همکاری که در کنار همفکری و پایداری در برابر مشکلات و صبر برای تحمل کردن اونها شما رو آب دیده تر می کنه. اگر دیگران از رفتار متقابل شما تذکری می دن و راه حل ارائه میدن شما بفهم که خودشون تونستن حل کنن. و اگر فقط ایراد گرفتن و راهی جلوی پات نذاشتن و بهت گفتن هیچ راهی نداری به افکار و ذهنیتت راجع بهشون شک کن و سعی کن اگر نتونستی به شکی که کردی جواب قانع کننده بدی موضوع برات مهم باشه ازشون بپرسی که چرا راه حل ارائه ندادن. چرا که اولا از دید اونها باید به مسئله نگاه کنی تا برات اشکالت جا بیافته و ثانیا اگر قراره اونها در انتقادی که کردن و مطمئنا هم برای منتقد و هم برای سوژه مفیده به هدف کامل برسین و هم تو و هم منتقد درس بگیرین.

منظور من همه اطرافیانت هستند که باید خوب و دقیق و بدون دخالت عواطفت  آنالیزشون کنی تا جایی که تو در مرحله قضاوت هستی و نه در روابط صمیمانت با اونها.

 

به قول بزرگان والسلام.



[1]  و هر نشونی رو که توی عشق های دیگرون بوده و از لیلی و مجنون به زبان پیر گنجه ازش شنیدیم رو  به خودت تلقین الکی می کنی که منم همونم من همون مجنونم . ببین منو اینطوری نمیشه. و...

[2]  با همه حرف و حدیث هایی که از آدم های 30 ساله شنیدیم که سخت گیر میشن و انگار همش ظاهریه که به نظر میرسه سخت گیرن. بلکه بعضی اوقات به نظرم اکثرشون با همین سخت گیری هاشون شانسشون رو از دست میدن.

[3]  - با عبور کردن از تو ذهن و دید اونها و پردازش و فکر روی افکار ناقص و کامل اونها در زمینه های مختلف به چیزی گوش می دی که وقتی کاملش می کنی می فهمی صدا و سایه ی خداست که تو ذهنت شکل گرفته. (در حد فهم و درک اطرافیانت و خودت منظم شده)

[4] امروز 31 اردیبهشت 84 تا الان که فعلا ساعت 14 بعد از ظهره دارم برای شما می نویسم. مهرنوش جان. و هر کی دیگه که بعدا دوست داشته باشه گوش بده. گوش بده به یه یارویی که می خواد تجربه هاش رو بنویسه تا همه بدونن و اگر به دردشون می خوره بردارن و اگر نمی خوره بگن فلانی انقدر می فهمیده. حداقل ثبت میشم تو تاریخ به عنوان یه کاراکتر که بقیه راهشون رو اونجوری که می خوان برن و از من عبرت بگیرن.


●به اشتراک گذاشتن اين مطلب در سايتهاي توييتر،share in your twitter account،فيس بوک،share in your facebook wall،بالاترین،share in balatarinn،خوشمزه،share in delicious،ياهو،share in Yahoo Buzz،ديگ،share in Digg it،گوگل،share with Google Buzz،کلوب،share in Cloob،ویووو،share in viwio !!!
کلمات کلیدی:
برای تهیه ی سی دی آموزش شیرپوینت اینجا کلیک کنید